|
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذازه ابر کدوم اسمون رو تشنگیم بباره بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هرطرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم کوه غمو رو شونم دیدی و برنداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم... به عقربه ها التماس کردم تا تندتر بر روی صفحه’ ساعت بچرخند... بلکه روز موعود زودتر فرا رسد... تا در میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم ... + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 18:52 توسط فرزانه و نیلوفر |
ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بیان کنم! این سرشارترین و والاترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم واژه ها حتی نمیتوانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. گر چه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم فقط میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم... آنگاه که با توام:احساس پرنده ای را دارم که آزاد ورها درآسمان پروازمی کند. آنگاه که با توام:چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند. آنگاه که با توام:چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش برساحل می کوبند. آنگاه که با توام:رنگین کمانی پس ازطوفانم که پرغروررنگهایش را نشان می دهد. آنگاه که با توام:گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است. اینها تنها ذره ای نا چیز از احساس والای با تو بودن است. اما باز هم این واژه کافی نیست با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم: بیش از عشق بر تو عاشقم. تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری درست مثل این می مونه که کسی رو که تا حالا ندیدی رو بخوای به خاطر بیاری + نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 18:37 توسط فرزانه و نیلوفر |
برای نوشتن از تو واژه های تازه می خوام واسه دل سپردگی هام فقط اجازه می خوام برای اين همه احساس يه جايی گوشه قلبت آيينه ای در رو به روی عشق بی اندازه می خوام تا که يه گوشه ای چشمی به اين عابر کردی با همون نگاه اول منو شاعر کردی خون ، تو رگ های تن من پر شد از وسوسه ی تو بر لبم داغ هوس زد التهاب بوسه تو واسه پيدا کردن تو يه افق ستاره می خوام برای طلوع چشمات من شبی دوباره می خوام تو رو چون پاکی چشمه با خودم يگانه می خوام قصه ای با آخر خوب مثل يک افسانه می خوام زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 12:55 توسط فرزانه و نیلوفر |
روی شعرم ستاره میبارد در زندگی خیلی چیزها یاد گرفتم ولی می دونم که هنوزهم خیلی چیزها مونده که زندگی یادم بده. یاد گرفتم که عاشقی یعنی چی؟ ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 11:41 توسط فرزانه و نیلوفر |
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 14:8 توسط فرزانه و نیلوفر |
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل شاد ی يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني عشق + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 18:45 توسط فرزانه و نیلوفر |
وقتی خورشيد طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قديـمی، شـمع سوخته ای را ديد که از عمرش لـحظاتی بيش نـمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت: ديشب تا صبح ، خودت را فدای چه کردی؟ شـمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشيد گفت: هـمان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شـمع گفت: يک عاشق برای خوشنودی معشوق خود هـمه کار می کند و برای کار خود هيچ توقعی از او ندارد زيرا که شادی او را شادی خود مي داند. خورشيد به تـمسخر گفت: آهای عاشق فداکار ، حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آيی ، دوست داری که چه چيزی شوی؟ شـمع به آسـمان نگريست و گفت: شـمع...دوست دارم دوباره شـمع شوم. خورشيد با تعجب گفت:شـمع؟؟ شـمع گفت:آری شـمع... دوست دارم که شـمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم. خورشيد خشمگين شد و گفت: چيزی بشو مانند من تا که سالـها زندگی کنی ، نه اين که يک شبه نيست و نابود شوی! شـمع لبخندی زد و گفت: من ديشب در کنار پروانه به عيشی رسيدم که تو در اين هـمه سال زندگيت به آن نرسيدی... من اين يک شب را به هـمه زندگي و عظمت و بزرگي تو نـمی دهم. خورشيد گفت: تو که ديشب اين هـمه لذت برده اي پس چرا گريه مي کنی؟ شـمع با چشمانی گريان گفت: من از برای خودم گريه نـمی کنم ، اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن هـمه ظلمت و تاريکی شب چه خواهد کرد. شـمع گريست و گريست تا که برای هـميشه آراميد + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 15:42 توسط فرزانه و نیلوفر |
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 17:10 توسط فرزانه و نیلوفر |
زمیان چهار واژه پر راز فصول(فصل پاییز آمده است)فصل بی برگی شاخه،فصل کوچیدن مرغان مهاجر،فصل پرپر شدن یک گل سرخ،فصل انجماد شدن حنجره بلبل باغ*فصل تنهایی من*توشاید آن برگ زرد بودی که از شاخه همزیستی با ما فرو افتادی و خود را به آزمایش پای عابران بخشیدی،آه..کدام باد تو را از کوچه ما دور کرد؟آه...کدام دست تو رااز خانه ما برچید؟خانه بی تو چه غم انگیزه،سفره بی تو چه دل گیره،کوچه بی تو چه آرومه،منم بی تو چه تنهام!
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 12:24 توسط فرزانه و نیلوفر |
کاش می دانستیم زندگی کوتاست کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید کاش دلهایمان دریایی می شد کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود کاش... کاش... کاش... اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آينه فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ساتاره ها يه كم ستاره چيدنه اين زوطا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه جرم تمومشون فقط لذت آشناييه اين روزا توي هر قفس تو خواب خونه جاريه اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه اين روزا عادت گلا مرگ و بهونه كردنه كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره هر جايي منتظر ورود يه مسافره اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه چشاتي خسته تا ابد به در بسته مي مونه اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پر زدن و نمندنه اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه اين روزا دوستا هم ديگه با م صداقت ندارن يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه اما تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه اين روزا اشك مون فقط چاره بي قراريه تنها پناه آدما عكساي يادگاريه اين روزا فصل غربت عشق و يبداري مجنونه بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن اين روزا آما كمن پشت نقاب پنجره كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن حقا كه بي وفايي رو خوبم رعايت ميكنن درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن پاييز كه از راه برسه پا روي برگاش مي ذارن اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم شبا به ياد هممون براي هم سايه باشيم شبا كه دلواپس كودك همسايه باشيم اون وقت دوباره آدما دستاشون و پل ميكنن درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه اما نه فكر كه مكنيم اين كار يه كار ساده نيست انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست شب سردی است،و من افسرده |